سلام سلام بچه ها چه طوره حال شما
سلام سلام بچه ها اومدیم پیش شما
یه سلام پرتقالی به تو که خیلی باحالی...حال واحوال شما چه طوره؟؟خوبید؟خوشید؟خداروشکر!!!
من که خیلی خوبم یعنی خیلی خیلی خیلی خوبم اگه بدونید چی شده؟اگه بدونید کجارفتم و کی رو دیدم؟؟؟
بلـــــه!!!درست حدس زدید آره عمویی رودیدم....حالا بگم چه جوری ؟اینجوری...
شنبه22/12/1388بود ساعت سه روبروی جام جم ازماشین پیاده شدیم دختر،دخترخالم و دخترعمه م اون روز مهمون برنامه عمو بودند...
گلاب به روی مبارکتون همین که وارد سازمان شدیم این دوتا کوچولو اصرار که ما باید همین الان بریم دستشویی...
یعنی اون لحظه اگه میزدمشون دست خودم نبود آخه ماچند قدمی استدیوعموبودیم خلاصه مجبورشدیم رفتیم...
درهمین حین چشمم افتاد به دستشویی آقایان !!نه!!وای!!چی می دیدم نه بابا حتما اشتباه میکردم عمو تودست شویی چی کارمیکرد
مطمئن شدم عمونبود وخطای دید بود آی دوباره دیدمش نه دیگه این بارخود عموبود روبه رو آیینه ایستاده بود
وداشت گریم میکرد وقتی دید من زل زدم بهش در رو کامل بازکرد گفت: سلام خیلی خوش آمدید شما تشریف ببرید بالا من میام.
خدای من یعنی این عمو بود که داشت بامن حرف میزد خداجون مرسی بالاخره به آرزوم رسیدم.
رفتیم جلوی در استدیو که آقای موسویان رودیدم سلام کردم آقای خلیفه از پشت سر اومد همراه با40یا50تا بچه
که گفت:بابایکی منو نجات بده خداوکیلی بچه ها اونجارو گذاشته بودن روسرشون.
بعد ازاون آقای سلیمی اومد که دخترخاله گفت :من با آقای سلیمی ماه رمضان برنامه نان و ریحان رو داشتیم
منم گفتم خب بهش بگو ما رو ببره تو استدیو که خندیدوگفت:توروکجاببره؟بعدش هم میدونی چندوقت پیش بود یادش نیست..
آقای آقاجانزاده وآقای موسویان بچه هاروبردند تو وای عمویی داشت میومد لباسش رو عوض کرده بود
یه پلاستیک هم دستش بود که وسایل گریمش توی اون بود اینقدر با احترام با خانواده ها صحبت میکردو خوش آمد میگفت که نگو
خلاصه به آقامهرداد گفتم من نمیدونم من رو باید ببری تو هرجوری شده من باید برم تو
بالاخره رفتیم تو استدیو امیرمحمد توی اتاق صدا تک وتنها نشسته بود ازدیوار صدا درمیومد ازامیرنه!!!!!
من داشتم با امیر سلام علیک میکردم که آقامهرداد گفت:بدو بدو زود بیا
منم باسرعت رفتم تو استدیو واییییییییییییییییی چقده خوشگل بود چه دکور نازی
آقای موسویان داشت بچه هارو روی سکو ها می نشوند این جوری:شنگو ل و منگول تو اینجا بشین فوتبالیست تو اونجا
که آقا مهرداد گفت خب بسه دیگه برو بیرون
منم خودم رفتم بیرون که عمو دوباره جلوم سبزشد می خواست بره تو اتاق صدا که به گفت :ببخشید میشه یه کم...
منم رفتم کنارتاعمو ردشه همین جوری عمو رو که نگاه میکردم آقای علیپور خیلی محترمانه پرتمون کردند بیرون
گفتند بعد برنامه تشریف بیارید برای عکس و...
وسط برنامه آقای آقاجانزاده اومد آب خورد آقای خلیفه هم تاب خورد چیز نه ببخشید اومدن چایی میل کردند
ماهم رفتیم بیرون توبوفه برنامه که تموم شد آب میوه م ازدستم ول شد وباسرعت هرچه تمام تر رفتم دم در استدیو...
دراستدیو بعد ازچند دقیقه بازشد بچه ها همه اومدن بیرون و آقای خلیفه یه صف درست کرد جلوی درخروجی
تا بچه هاروببره بیرون
منم که عمرا تاباعمو حرف نمیزدم ازاونجا تکون نمیخوردم که آخ امیر با آقای سلیمی خیلی قشنگ رفت
کیف آقای سلیمی دست امیر بود که مشقت فراوان وبادو دست داشت کیف رومیبرد
همه ش می ترسیدم عمو هم بره که اومد بیرون
آقا مهراد رفت جلو وبه عمو گفت:این فامیل مارو اینجوری نگا نکن اینم بچه س
عمویی هم خندیدو به من گفت:حال شما خوبه دخترم؟؟
من:خیلی ممنون عمو من ازبچه های وبلاگ نویسم
عمو هم چشماش رو درشت کردو باخنده گفت: درود برشما ، درود برشما
اومدم یه چیزی بگم که زهرا دوید پیش عمو وبرای عمو یه شعر خوند عمو هم تاآخرش روگوش داد
بعد رفت دوباره تو اتق صدا ومنتظر شد تا هرکی میخواد عکس بندازه منم زهرا و فاطمه رو برداشتم و دویدم ورفتیم با عمو عکس انداختیم
عموهم به بقیه گفت:فقط خواهش میکنم یه کم سریع تر من ضبط دارم
من با عموخداحافظی کردم و عمو گفت:خیلی خوش آمدید به پدرومادتون هم سلام برسونید خدانگه دار!!!
عمو رفت منم همین جوری نگاهش میکردم کیف ش روبرداشت ورفت
خیلی دوست داشتم که زمان درجا متوقف میشد اما چه میشه کرد؟؟؟
شدنی نیست......ببخشید اگه سرتون رو دردآوردم به خدا خیلیش رو ننوشتم بازهم ببخشید
همه تون رو به خدای مهربون میسپارم.....امیدوارم که هرچه زوتر عمو برگرده پیشمون....آمین